خدا حافظی خیلی سخته...
اگر بزرگ شدن، یعنی اینکه وقتی دوستای صمیمیت، رفیقات، دارن ازت جدا میشن، خیلی محترم بری بغلشون کنی و براشون آرزوی سلامتی و موفقیت بکنی و بعد خداحافظ و خیلی منطقی یکی از آدمای زندگیت کم بشه و تو ادامه بدی..من هیچ وقت بزرگ نمی شم. من دوستام که میرن گریه زاری میکنم، زانوی غم بغل میکنم، دو تا پامو میکوبم زمین میگم نمیخوام و حالم بد میشه و غش و ضعف میکنم. هیچ وقت روز آخر نمیتونم برم ببینمشون، نمیتونم، تحمل ندارم، توان ِ مرور کردن لحظه ی آخر، آخرین صحنه رو ندارم، ترجیح میدم آخرینی وجود نداشته باشه، سه نقطه برام قابل قبول تره. بعد که میرن، نمیتونم زنگ بزنم بهشون، هربارمرور این حس که دوستام حالا دیگه تبدیل شدن به یه سری شماره تلفن و صدا، داغونم میکنه، نمیتونم با فاصله های زمانی مشخص داغ ِ دلم رو تازه کنم، اس ام اس برام قابل تحمل تره. اگه بزرگ شدن یعنی خراب شدن تو احساسات و مث سنگ بی ریخت شدن، من بزرگ نمیشم. نمیخوام. نمیتونم....
در ضمن من دیگه قاطی مرغ ها شدم نمی تونم بنویسم نه اینجا و نه هیچ جای دیگه...
دوستای خوبی بودیم کنار هم...
خدا یارو نگهدارتون....![]()
پاینده ایـــــران آریـــــایـــــی ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 16:46  توسط پسره مامطیر
|
